وقتی کودکی یکی از عزیزانش را از دست میدهد، همیشه نمیتواند غمش را با کلمات بیان کند. ممکن است بیشتر از قبل عصبانی شود، از دیگران فاصله بگیرد، به مراقبت و توجه بیشتری نیاز داشته باشد یا حتی برای مدتی به بازی و فعالیتهای همیشگیاش ادامه دهد.
برای والدین، دیدن این تغییرات میتواند گیجکننده باشد. آیا باید کودک را به حرف زدن تشویق کرد؟ اگر دربارهی فردی که از دست داده سؤال پرسید، چه جوابی باید داد؟ و اگر به نظر میرسد که اصلاً ناراحت نیست، باید نگران شد؟
قبل از هر چیز باید بدانیم:
گاهی کودک غمش را مستقیم بیان میکند و گاهی این احساس در رفتار، بازی یا رابطهاش با اطرافیان دیده میشود. در چنین شرایطی، مهم است بهجای عجله برای برطرف کردن ناراحتی کودک، به او فرصت بدهیم احساساتش را به شیوهی خودش تجربه کند.
نکته مهم دیگر:
کودکان همیشه درک و بیان یکسانی از فقدان ندارند.
ممکن است یک کودک بارها دربارهی فرد ازدسترفته سؤال کند و کودک دیگری کمتر حرف بزند. بعضی کودکان بین لحظههای غمگین و بازی و خنده جابهجا میشوند؛ این بهخودیخود به معنی فراموش کردن یا بیاهمیت بودن فقدان نیست.
گاهی رد سوگ را باید در رفتارهای روزمرهی کودک دید: در بازیهایی که مدام تکرار میشوند، در سختتر شدن جدایی از والد، در نیاز بیشتر به بغل و اطمینان، در بدخوابی یا دلدردهای مکرر، و حتی در عصبانیتهایی که به نظر میرسد با اتفاق پیشآمده ارتباطی ندارند.
ممکن است کودکی که قبلاً بهراحتی به مدرسه میرفت، حالا هنگام جدا شدن از والد مضطرب شود؛ یا کودکی که نمیخواهد دربارهی فرد ازدسترفته حرف بزند، در بازیهایش بارها داستان رفتن و برگشتن را تکرار کند. گاهی هم کودک در بیشتر لحظهها بازی میکند و میخندد، اما در یک موقعیت آشنا ناگهان دلتنگ میشود.
البته هیچکدام از این رفتارها بهتنهایی نشانهی قطعی سوگ نیستند. مهم این است که اگر رفتاری نسبت به گذشته تغییر کرده، بهجای قضاوت یا تلاش فوری برای متوقف کردن آن، با کنجکاوی و مهربانی از خودمان بپرسیم: آیا اتفاقی که کودک تجربه کرده، ممکن است در این تغییر سهمی داشته باشد؟
کودک همیشه نمیتواند بگوید چه چیزی را از دست داده و بعد از آن چه چیزی در دنیا برایش ناامنتر شده است.
گاهی پیش از آنکه بتواند غمش را به زبان بیاورد، به حضور بزرگسالی نیاز دارد که تغییراتش را ببیند و برای شنیدن یا همراهی کردنش آماده باشد.
در برخورد با کودک سوگوار، چند نکته میتواند کمککننده باشد:
احساساتش را کوچک نشمارید
گفتن جملههایی مثل «دیگه بهش فکر نکن» یا «قوی باش» ممکن است ناخواسته این پیام را منتقل کند که غمگین بودن پذیرفتنی نیست.
برای حرف زدن به او فشار نیاورید
میتوانید به کودک بگویید هر وقت خواست، آمادهی شنیدن حرفهایش هستید.
به سؤالهایش صادقانه و متناسب با سنش پاسخ دهید
توضیحهای مبهم یا وعدههایی که نمیتوانید به آنها عمل کنید، ممکن است سردرگمی او را بیشتر کنند.
تا جای ممکن، حس امنیت و روالهای آشنا را حفظ کنید
حضور قابلاعتماد بزرگسالان و برنامههای روزمره میتوانند به کودک کمک کنند احساس کند هنوز تکیهگاهی دارد.
اما دانستن این نکتهها همیشه به معنای آسان بودن اجرای آنها نیست؛ بهخصوص وقتی خود والد هم درگیر غم، خستگی یا مسئولیتهای روزمره است.
یک انیمیشن عالی برای توضیح مفهوم سوگ در کودکان؛ لیلو و استیچ

لیلو و استیچ، سال ساخت ۲۰۰۲، امتیاز کاربران IMDB 7.4 /10
در انیمیشن «لیلو و استیچ»، لیلو و خواهر بزرگترش، نانی، پس از مرگ پدر و مادرشان تلاش میکنند زندگیشان را کنار هم نگه دارند. لیلو کودکی است که در ارتباط با دیگران احساس تنهایی میکند و نانی همزمان باید از خواهرش مراقبت کند و با مسئولیتهای سنگین زندگی کنار بیاید.
آنچه این داستان را برای والدین قابلتأمل میکند، فقط غم از دست دادن نیست؛ بلکه تأثیر فقدان بر رابطههاست. لیلو به مراقبت و پذیرفتهشدن نیاز دارد و نانی نیز، با وجود تلاشش برای حمایت از خواهرش، با دشواریهای خودش روبهروست.
تماشای فیلم از این زاویه میتواند به ما یادآوری کند که بعد از یک فقدان، کودک فقط به توضیح دادن اتفاق نیاز ندارد؛ او ممکن است به حضور، ثبات، توجه و اطمینان از تعلق داشتن به خانواده هم احتیاج داشته باشد.
هنگام تماشای «لیلو و استیچ»، به رفتار شخصیتها نگاه کنید: آنها چطور ناراحتیشان را نشان میدهند؟ چه وقت به کمک نیاز دارند؟ و چه چیزی باعث میشود احساس کنند تنها نماندهاند؟
راهنمای تماشای لیلو و استیچ برای والدین
برای اینکه تماشای فیلم به فرصتی برای تأمل دربارهی سوگ و رابطهی والد و کودک تبدیل شود، این سه پرسش را در ذهن داشته باشید:
۱. لیلو ناراحتی و تنهاییاش را چطور نشان میدهد؟
به رفتارهای او و واکنش دیگران توجه کنید. آیا همیشه میتوان از ظاهر یا حرفهای یک کودک فهمید درونش چه میگذرد؟ این پرسش به ما کمک میکند پیش از قضاوت دربارهی رفتار کودک، به احساس یا نیازی که پشت آن قرار دارد فکر کنیم.
۲.نانی چطور تلاش میکند از لیلو مراقبت کند؟
نانی هم نقش مراقب را دارد و هم خودش با فقدان روبهرو شده است. هنگام تماشا، به لحظههایی دقت کنید که مسئولیتهای نانی با نیازهای لیلو تلاقی پیدا میکنند. این موقعیتها چه چیزی دربارهی دشواری مراقبت از کودک در شرایط سخت به ما نشان میدهند؟
۳. چه چیزی به لیلو کمک میکند احساس کند به خانواده تعلق دارد؟
به لحظههایی توجه کنید که شخصیتها، با وجود اختلافها و مشکلات، دوباره به یکدیگر نزدیک میشوند. چه تفاوتی میان صرفاً کنار یک کودک بودن و ایجاد احساس امنیت و پذیرفتهشدن در او وجود دارد؟
لازم نیست برای این پرسشها پاسخ قطعی پیدا کنید. هدف این است که هنگام تماشای داستان، به چیزهایی توجه کنید که در زندگی روزمره ممکن است از چشممان دور بمانند.
بعد از تماشا، از خودتان یک سؤال بپرسید:
وقتی کودک ناراحت است یا رفتاری نشان میدهد که برایمان دشوار است، معمولاً اولین واکنش ما چیست؟ تلاش میکنیم سریع حالش را بهتر کنیم؟ از او میخواهیم دربارهی احساسش حرف بزند؟ یا گاهی آنقدر درگیر حل مسئله میشویم که فرصت نمیکنیم فقط کنارش باشیم؟
داستان لیلو و نانی میتواند ما را به این سؤال برساند:
آیا وقتی کودک غمگین است، به او فرصت میدهیم احساسش را تجربه کند، یا ناخواسته از او انتظار داریم هرچه زودتر به حالت عادی برگردد؟
یک قدم کوچک برای حمایت از کودک سوگوار
اگر کودک شما فقدانی را تجربه کرده است، لازم نیست حتماً گفتوگویی طولانی ترتیب دهید. میتوانید در زمانی آرام و بدون عجله، با جملهای ساده راه را باز بگذارید:
«میدونم بعضی وقتها دلت براش تنگ میشه. اگه دوست داشتی دربارهاش حرف بزنیم، من هستم».
بعد به واکنش کودک فرصت دهید. ممکن است بخواهد حرف بزند، موضوع را عوض کند یا فعلاً پاسخی ندهد. قرار نیست او را وادار به گفتوگو کنید؛ مهم این است که بداند اگر زمانی آماده شد، کسی برای شنیدن حرفهایش حضور دارد.
اگر ناراحتی کودک شدید یا ماندگار است، در زندگی روزمره اختلال قابلتوجهی ایجاد میکند یا دربارهی امنیت خودش حرفهای نگرانکننده میزند، بهتر است از یک روانشناس کودک کمک بگیرید.
یک صحنه از لیلو و استیچ را با هم ببینیم
در یکی از لحظههای ابتدای «لیلو و استیچ»، لیلو برای ماهی پاج ساندویچ کرهی بادامزمینی میبرد. او باور دارد این ماهی بر آبوهوا تأثیر دارد؛ رفتاری که با دانستن گذشتهی خانوادهاش، معنای دیگری پیدا میکند.
میشود این لحظه را از زاویهی کودکی دید که بعد از تجربهی فقدان، سعی میکند برای اتفاقهای غیرقابلپیشبینی دنیا توضیحی پیدا کند. شاید انجام دادن یک کار کوچک و تکرارشونده به او احساس کند که هنوز میتواند روی چیزی اثر بگذارد.
البته همه کودکانی که سوگوارند چنین رفتاری ندارند و نمیتوان از روی یک رفتار دربارهی احساساتشان نتیجهی قطعی گرفت. اما این صحنه ما را به پرسشی مهم میرساند: آیا فرزندمان گاهی خودش را مسئول اتفاقهایی میداند که در واقع کنترلشان در دست او نیست؟
اگر چنین نگرانیای را در کودک میبینیم، میتوانیم با آرامش به او یادآوری کنیم که مسئول اتفاقهای خارج از کنترلش نیست و برای مراقبت و حمایت، لازم نیست همهچیز را خودش درست کند.